سلام افتاب؛

دلم گرفته،دلم عجيب گرفته،برای توتنگ شده می دانم۰سياه شده۰

اين قدرباران نيومدتاخشک شد۰اين قدرسکوت کردتا لال شد،اين قدربی حرکت ايستادتاسنگ

شدپای رفتنش۰اين دل خشک وسنگ ولال راچگونه به تو تقديم کنم؟

وقتی که هوای نيامدنت اين دل تاريک راهی زمزمه نيافتن می خواند؛من چگونه دراضطراب 

اين دل خراب شده به دنبال شمع بگردم؟وقتی که تاسينه درمرداب فرورفته ام چگونه 

بی دستگيری تو خودم رابه گرمای خاک برسانم؟ تو بگودراين تاريکخانه بی مهتاب،چگونه به 

پابوس صبح برسم؟

می دانم همه اش تقصيرخودمن است۰من خودمقصرم۰

می دانی حالاديگربرای استشمام عطرحضور تو ،هرصبحگريه ام نمی گيرد،وجای خالی

نبودنت درچشمان نم زده ام زل نمی زند۰انگارفراموش کرده ام بی تويتيم خواهم شدودرکنار

فراموشی تاريخ ،گنگ خواهم ماند؟من که هرشب بااسمان خلوت می کردم به ياد تو؟حالاازدحام

نورهای بی رمق ومصنوعی،هوای سکوت من وتو را پرکرده اند۰

اما امروز ادينه ای است که بازبوی تورامی دهدوهواهی عطرتورا مزمزه می کندو می خواند

اين السبب المتصل بين الارض و السماء

پسر فاطمه دعايم کن                                         

/ 0 نظر / 4 بازدید