بين الحرمين ايستادی . يه طرف بقيع و قبور مظلوم ائمه ... يه طرف قبة الخضراء ... و تو در ميان .

لحظات آخره .... بايد وداع کنی  .. و چند ساعت ديگه لبيک گويان محرم شی  و بری پيش پيش خودش.

بايد وداع کنی .. بايد دل بکنی ... کلمات . سنگين از ذهنت رد می شن .. می مونی چی بگی .... اما نگاهت .... فقط آهسته می گی ... به اميد ديدار . بازم دعوتم کنين . زود ... زود زود بيام . ...

و آهسته .. با حسرت ... از پله ها پايين می يای ...  کاش بهتر درک می کردم....

/ 2 نظر / 4 بازدید
فریبرز

سلام. اولين باره که به وبلاگت ميام. وبلاگ خيلی خوبی داری. به منم سر بزن. در ضمن ممنون ميشم راجع به مطلب آخری که نوشتم برام پيام بگذاری. بای.

...

چگونه ميتوان وداع کرد ان هنگام که حتی برای آنی و کمتر از آنی نتوانسته ای قبر گمشده مادرت را بيابی اری نميتوان وداع کرد اما ناگزيری از رفتن ....حسرتی بزرگ تورا همراهی می کند که ندان