رهگذری مثل ...

صداش گرفته بود . اما هنوزم مدام فرياد می زد ... و رهگذران . بی تفاوت از کنارش می گذشتند ... تمام وجودش مملو از التماس بود . چشمانش از اشک پر بود . ... رهگذری ايستاد ... نگاه سردش را بر او افکند .. دستانش را در جيبش فرو برد و .. بی تفاوت تر از بقيه به راهش ادامه داد...

/ 1 نظر / 6 بازدید
.....t

سلام/اميدوارم حالتون خوب باشه/تا بوده همين بوده/بالاخره بايد انسان و غير انسان يک وجه تمايزی با هم داشته باشند دیگه/امیدوارم موفق باشید/التماس دعا/یا حق