صداش گرفته بود . اما هنوزم مدام فرياد می زد ... و رهگذران . بی تفاوت از کنارش می گذشتند ... تمام وجودش مملو از التماس بود . چشمانش از اشک پر بود . ... رهگذری ايستاد ... نگاه سردش را بر او افکند .. دستانش را در جيبش فرو برد و .. بی تفاوت تر از بقيه به راهش ادامه داد...