همچنان در خواب ناز و نسبتا عمیق بودم که احساس کردم صورتم داره قلقلک میشه ، فکر کردم موهام باز ریختن تو صورتم ، دستی بر صورت کشیدم و موها را کناری زدم . همچنان که چشمهایم نیز بسته بود .
دوباره قلقلک … دوباره کنار زدن مو
نه . انگار این موها جمع بشو نیست ، چشمهایم رو نیمه باز کردم ، جسم سیاه رنگی جلوی چشمم بود اما بی تفاوت دوباره بستم .
باز هم قلقلک .
چشمم را گشودم و سعی کردم توانایی دیدنم را تا حدی به دست آورم ، یکدفعه از جا پریدم و نا خود آگاه چند متری آن طرف تر فرود آمدم
سوسکی بس بزرگ بود . به سرعت کفشی را برداشتم و بر سرش کوبیدم ، جا به جا جان نثار کرد .
حالا من مانده بودم ، یک لنگ دمپایی و یک جسد و نمازی ناخوانده .
هنوز هوا تاریک بود ، یک دفعه به خود آمدم ، غمی بزرگ سینه ام را فشرد.
او آمده بود مرا برای نماز بیدار کند و من پاسخ محبتش را با مرگ داده بودم .
نمازم که تمام شد ، نگاهی به آسمان انداختم و گفتم : خدایا خوب میدونی هر کسی رو چجوری بیدار کنی . مردم رو با نسیم بال ملائک و منو با شاخک سوسک .
ولی مهم اینه که بیدار کنی .