چهل روز تعطیلات بعد از یک سال کار و درس می چسبه به شرطی که هیچ چیز و هیچ کس برنامه هاتو به هم نریزه .

ماجرا از اونجایی شروع شد که در اولین ساعات ورود به ایران اولین اتفاق بد و غیر منتظره رخ داد و اونهم گم شدن دفترچه تلفنم بود که تا بحال سابقه نداشت گم شه و من هم همه ی شماره های مورد  نیارم رو از دست دادم . بنا بر این نتونستم کلی از کارها و برنامه هامو انجام بدم .

بعدش از بدو ورودم به مشهد حضرت عزرائیل هم دست به کار شد و تقریبا هفته ای یک بار به سراغ فامیل و وابستگان نزدیک اومد و یکی یکی جان مبارکشون رو گرفت . بنابراین بنده به جای رفتن به طرقبه و شاندیز و صرف انواع کباب جات سر به قبرستانهای اطراف و داخل مشهد گذارده و هر روز مشغول به خوردن انواع حلوا و خرما و غیره شدم .

بعله . چهل روز بدین منوال گذشت تا موسم برگشتن فرا رسید و من هم که حسابی تجدید قوا کرده بودم به راه افتادم . اما در راه کیف بگ پگم توسط کارمندان فرودگاه دیتروید گم شد و من همهی اموال و مدارک و اسناد و دوربین و طلاهام و ..و  از دست دادم .

... و الان با انرژی صد چندان و با روحیه بالا روز شماری می کنم که سال دیگه بشه و من دوباره به تعطیلات برم .